تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


6

در تلاشم برای تغییر و بهبود اوضاع . روزایی که تو تنگنا قرار میگیرم با تمام وجود تلاش میکنم و روزایی که تلاش میکنم به وضوح میبینم تغییر وضعیت رو . که حتی این ساعت با سه ساعت قبل چقدر فرق داره ...
وقتایی که تلاش میکنم از خودم راضی ام ، اطرافیانم میوت میشن ، کمتر اهمیت میدم به حرفاشون ، بیشتر به خودم فکر میکنم ، به اینکه یونیکورن چطور میتونه خوشحال تر باشه ؟ چطور میتونه مثل سابق از خودش راضی باشه ؟ چطور میتونه بخاطر بهترین بودن تو کاراش تا پاسی از شب بیدار بمونه و تلاش کنه ؟ چطور میشه که اعتماد به نفس بیشتری داشته باشه ؟ باید چیکار کنه تا با اطرافیانش روابط بهتری داشته باشه ؟ باید چیکار کنه که همیشه خوشحال بمونه ؟
حرفای اطرافیان گاهی صحیحه ! نباید منکرش شد اما تکرارش اونم چندین و چند بار واقعا باعث میشه بهم بریزم . اولش با یه دلخوری کوچیک شروع میشه و رفته رفته وقتی طرف مقابل تلاشی در جهت رفع دلخوری نمیکنه ، این دلخوری ها روی هم جمع میشن و از یه جایی به بعد میشن تنفر . دوست ندارم این واژه رو بکار ببرم برای کسی که یه روزی بهترین دوستم بوده ! ولی وقتی میبینم که مثل بقیه برام ارزش قائل نیست ، حرفاش زننده س و ناراحتم میکنه ، خب عقل سلیم حکم میکنه که فاصله بگیرم . این سه سال به اندازه ی کافی ناراحتی کشیدم و آثارش رو الان دارم تو زندگیم میبینم . به اندازه ی کافی به حرف هایی که نباید ، بها دادم . حرفاشون قانون های زندگی من نبود ! اما از وقتی نشستن زیر پام و حرفاشون رو مدام تکرار کردن رفت تو ضمیر ناخودآگاهم و الان سه ساله که با شرایطی که دارم و آرزوی هر بچه ی کنکوری ای میتونه باشه ، دارم بهترین روزای زندگیم رو به بدترین شکل ممکن میگذرونم و با لوزر بازی هام آینده م رو هم تباه میکنم .
طرف مقابل یه گاوه و حرف زدن باهاش فایده ای نداره . اصلا زیر بار نمیره که شاید مشکل از تو بوده خب ! من که داشتم تلاشم رو میکردم و همیشه بهترین بودم ، خب چه لزومی داشت تفکرات مزخرفت رو هر روز تو گوشم بخونی و باعث بشی باور کنم که ضعیفم و یه چیزی از بقیه کم دارم ؟
تو تمام مراحل زندگیم منو ترسوندی . از بچه های مدرسه ، از آزمون سمپاد ، از کنکور ، از محیط دانشگاه ، از جامعه ، از گرگ هایی که تو دانشگاه ریخته ... اما من رفتم و هیچ خبری نبود و حرفات بیش از حد اغراق بود ! واقعا اونجوری نبود ! بد بین بودی و هستی نسبت به همه چیز ! برای همینه که وضعیت فعلیت اینه ! من دلم نمیخواست مثل تو باشم اما فکر کردم خیر و صلاحم رو میخوای و گوش دادم به حرفات و شدم یکی مثل تو ...
بابت گوش کردن به حرفات خودم رو هیچ وقت نمیبخشم چون میتونست مسیر زندگیم الان چیز دیگه ای باشه . اما وقتی برمیگردم به اون دوران یادم میفته که چاره ای هم نداشتم ! مجبور بودم ! ولی خب الان که نیستم ! به اندازه ی کافی چوب حرفات رو خوردم ! دیگه میخوام خودم تصمیم بگیرم و ذهنم رو برنامه ریزی کنم . حتی اگه سرم به سنگ بخوره میخوام راهی که خودم فکر میکنم درسته رو برم ، نه عقاید دیگران .
دوباره همه چی رو از نو میسازم و توان گذشته م رو بدست میارم
تبلیغات
ورود به کانال تلگرام