تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


بابا مام  

این روزا من دیگه کاملا بابا و مانی رو می شناسم... و حتی گاهی صداشون می زنم : بابا بابا  ماما مام
گاهی هم اشتباهی مامانو بابا صدا می زنم.. در هر صورت یه وضعیه
بابا یک ماهی هست که تار خریده و سخت مشغول تمرین و ساز زدنه :)
آرزو می کنم موفق باشه

ادامه مطلب  

 

الان داشتم پست های قدیمی اینستامو میدیدم. اونایی که بعد فوت بابا گذاشته بودم.....
چقد امید داشتم به پاک مردن. چقد مید داشتم به اینکه بالاخره یه روزی مثل بابا میمیرم.... کاش....کاش الانم بتونم خودمو مثل بابا بکنم.....
بابایی که هیچ وقت گناهایی که من میکنم و کردم رو نکرد... همون بابا...

ادامه مطلب  

ارث و میراث  

بله بعد از مدت های خیلی خیلی طولانی یه عنوان برای پستم گذاشتم.بله!ارث و میراث. بابا جان عزیز دل من! یادته میگفتی به هیچ وجه از بچه ها جدا نشو؟! بابا میبینی که من چسبیدم در باسنشون و تنهاشونم نمیذارم اما این بچه ها قشنگگگگگگگ دارن از هم فاصله میگیرن. بابا میبینی من دارم دیوونه میشم.بابا میبینی چجوری اعصابم با این قضایا بهم میریزه؟! بابا من راست راست میرم دانشگاه میام خونه تفریحمو میکنم. هیچ فرقیم برام نمیکنه که خونهبه نامم بشه یا نه. دارم زندگی

ادامه مطلب  

عزیزم، من دیگه بابا بزرگی ندارم  

سلام خوبی پسرم؟ این چن روز بهت سخت گذشته؟ عزیزم امروز عزیز رو دیدم روز قبل با س رفتم یونی بابا رو دیدم وای  وای وای کلی خندیدیم وای عزیزم نمیدونی چقدر روز خوبی بود خیر سرم رفتم ب بابا تبریک روزش منتهی منه سر ب هوا یادم رفت. االان رسیدم و میخام ی پست بزرام  +ی چیزی بگم ب کسی نمیگی؟ حتی بابا؟  "ناراحت شدم از اینکه عزیز نگام نکرد ک سلامش کنم. هر بار نگام میکرد و من نگاش میکردم، روشُ سمت دیگه ای میبرد"  .

ادامه مطلب  

عزیزم، من دیگه بابا بزرگی ندارم  

سلام خوبی پسرم؟ این چن روز بهت سخت گذشته؟ عزیزم امروز عزیز رو دیدم روز قبل با س رفتم یونی بابا رو دیدم وای  وای وای کلی خندیدیم وای عزیزم نمیدونی چقدر روز خوبی بود خیر سرم رفتم ب بابا تبریک روزش منتهی منه سر ب هوا یادم رفت. االان رسیدم و میخام ی پست بزرام  +ی چیزی بگم ب کسی نمیگی؟ حتی بابا؟  "ناراحت شدم از اینکه عزیز نگام نکرد ک سلامش کنم. هر بار نگام میکرد و من نگاش میکردم، روشُ سمت دیگه ای میبرد"  .

ادامه مطلب  

عزيزي ...  

عزیزی وقتی آقاجان را سپردند به خاک ، عصا از دستش در رفت ، بابا گفت پسر دست عزیزی را بگیر نیفته خدایی نکرده دستش را من گرفته بودم ، با صدای خش دارش گفت : زنی که مردش دست نکشد به موهایش خیلی زود پیر می‌شود .یکبارهم هنوز چهل روز از فوت آقا نگذشته بود به من گفت : یادت باشه زن که گرفتی باید سرتان را بگذارید روی یک بالشتگفتم چرا عزیزی ؟ گفت : نفس مرد به زن آرامش میده .نا آرام بود عزیزی تا صبح چند بار از خواب بیدار می شد ، بلند می شد نیمه شب سرش رو به کاری گ

ادامه مطلب  

عزيزي ...  

عزیزی وقتی آقاجان را سپردند به خاک ، عصا از دستش در رفت ، بابا گفت پسر دست عزیزی را بگیر نیفته خدایی نکرده دستش را من گرفته بودم ، با صدای خش دارش گفت : زنی که مردش دست نکشد به موهایش خیلی زود پیر می‌شود .یکبارهم هنوز چهل روز از فوت آقا نگذشته بود به من گفت : یادت باشه زن که گرفتی باید سرتان را بگذارید روی یک بالشتگفتم چرا عزیزی ؟ گفت : نفس مرد به زن آرامش میده .نا آرام بود عزیزی تا صبح چند بار از خواب بیدار می شد ، بلند می شد نیمه شب سرش رو به کاری گ

ادامه مطلب  

کاش بودی  

کلی عکس و فیلم هستش از بابا تو گوشی و لپتاپ می ترسم بازشون کنم و نگاه کنم چرا می ترسم.یه هویی چقدر دلم تنگت شد بابا کاش خوب میشدی کاش اصلا مریض نمیشدی کاش بودی . الان نگام به مبلی هستش که همیشه روش می نشستی و روبرو تلویزیون بود کنترل بدست . فقط بدون که خیلی زود رفتی خیلی زود 

ادامه مطلب  

یهویی...  

بابا لنگ دراز عزیز...
میشه منم بهتون بعضی وقتا نامه بنویسم؟؟؟
نه به عنوان کس دیگه ای...
مثلن مثل دختر شما و جودی...
خب میدونی؟بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی باشه که
به حرفاش اهمیت بده...با اینکه شاید در مقابل حرفاش قراره سکوت کنه...
بابا لنگ دراز...
میشه دعام کنی؟؟؟
یه لنگ درازی خیلی ناراحتم کرد...

ادامه مطلب  

یهویی...  

بابا لنگ دراز عزیز...
میشه منم بهتون بعضی وقتا نامه بنویسم؟؟؟
نه به عنوان کس دیگه ای...
مثلن مثل دختر شما و جودی...
خب میدونی؟بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی باشه که
به حرفاش اهمیت بده...با اینکه شاید در مقابل حرفاش قراره سکوت کنه...
بابا لنگ دراز...
میشه دعام کنی؟؟؟
یه لنگ درازی خیلی ناراحتم کرد...

ادامه مطلب  

بابا لنگ دراز  

گاهی احساس می کنم چه قدر ضعیفم یا شاید احساس می کنم که چه قدر دنیا برای ساز مخالف زدن با من قویه .یعنی اگه هر کاری بکنم که باور کنم باید روز تولدم بهترین روز زندگیم باشه سرنوشت بهم می گه اخه بزغاله تو کی باشی که بخای برای کاعنات تعیین تکلیف کنی ؟؟تو که اگه همین الانم نفست قطع شه و بمیری هیچ اتفاقی نمی افته فردا خورشید دوباره در میاد .مردم از خواب بیدارمیشن .ساختمان ها ساخته می شن ..جراحی ها انجام می شن ..درخت ها گل میدن ..آخه نبود تو به کجای دنیا بر

ادامه مطلب  

نسترن ...  

گوشه حیاط چند شاخه نسترن کاشته بود هر صبح بعد از نماز و قبل از صبحانه ، مراقبت و ملاحظه و نگهداری نسترن ها شده بود کار آقاجان یکبار شنیدم مادر بابا یعنی عزیزی دارد با آقا بحث می کند که آنقدر که به این چند شاخه های بی خاصیت می رسی متوجه "خانه" نیستی ، راست هم می گفت .شب که اقا می آمد خانه یک روزنامه دستش بود تا پاسی از شب می نشست و می خواند و کلامی با کسی حرف نمی زد و صبح بازهم نسترن ها و آقا گوشه حیاط عشق بازیشان دیدنی بود .آقا که به رحمت خدا رفت ، با

ادامه مطلب  

 

نمیخوام اون بحث ادامه داشته باشه دلیل این کارش نفهمیدم یعنی فهمیدم ولی قابل قبول نبود واسم به نظر خودم آدم منطقی هستم یعنی اگه یه دلیل منطقی باشه من قانع میشم ولی وقتی نباشه و الکی الکی اون بحث ادامه پیدا کنه میزنم به سیم آخر امروز بازهم همون حرف های قبل بدون دلیل شنیدم عصبانی شدم هرچقدر خواستم کوتاه بیام بازهم نشد بابا اومد پیشم میخواست باهام صحبت کنه مثل همیشه اروم حرف میزد  عصبی بودم از حرفای بی منطق که هیچ دلیلی هم نداشت صبحت کرد باهام و

ادامه مطلب  

بالاخره 7 اسفند 1395  

سلام عشق مامانی 
فقط 4 ساعت دیگه مونده بریم سونو تا شکل ماهتو ببینم نمیدونی چقد منو بابا منتظرتیم دیشب اصلا خوابم نبرد همش تو فکرت بودم ایشالله سالم و سلامت باشی با بابا تصمیم گرفتیم اگه گل دختر شدی اسمتو بزاریم ایران و اگر گل پسر شدی کارن یا فرحان حالا شاید امروز آقای دکتر ببینت بگه بهمون چون خیلی تو 3 ماهگی سخته 
امروز خیلی حالم بد بود دوباره صبح حالم بد شد و نمیتونستم چیزی بخورم ولی بخاطر تو تحمل میکنم مامانی
دارم میام پیشت جاده چه همواره

ادامه مطلب  

خانه هاي ما قديم نفس مي کشيدند ...  

کوچه ی ما تن همه خانه هایش از گل‌وکاه بود بابا می گفت : خانه ها از لای همین گل‌اندود نفس می کشند می گفت : اگر خانه ای نفس نکشه اهالیش احساس خفگی می کنن راست میگفت .از وقتی آمده ایم به این خانه که تا سقف دیوارش را از بیرون سنگ سفید کرده اند شبی نیست که مامان نگوید احساس خفگی دارم .شبی نیست که تا صبح بابا سرفه های تند و خشکش ما را از خواب بیدار نکند .خانه های ما قدیم نفس می کشیدند اهالی خانه های ما قدیم جان نفسشان را از دیوار خانه ها می گرفتند پنجره ه

ادامه مطلب  

خانه هاي ما قديم نفس مي کشيدند ...  

کوچه ی ما تن همه خانه هایش از گل‌وکاه بود بابا می گفت : خانه ها از لای همین گل‌اندود نفس می کشند می گفت : اگر خانه ای نفس نکشه اهالیش احساس خفگی می کنن راست میگفت .از وقتی آمده ایم به این خانه که تا سقف دیوارش را از بیرون سنگ سفید کرده اند شبی نیست که مامان نگوید احساس خفگی دارم .شبی نیست که تا صبح بابا سرفه های تند و خشکش ما را از خواب بیدار نکند .خانه های ما قدیم نفس می کشیدند اهالی خانه های ما قدیم جان نفسشان را از دیوار خانه ها می گرفتند پنجره ه

ادامه مطلب  

 

میدونی پدربی مقدمه و جسته گریخته مینویسم اما فقط مینویسم که تو بخونیکه درد الانم رو باهات قسمت کنمکی مگه میتونه از تو مرد تر باشه تو زندگیه منولی هیچ وقت نخواستم جات باشمجای تو که دختراتو تو ناز و نعمت و خوش اخلاقی و پر قو بزرگ کردیبا عزت و احترام همه جا طوری معرفیمون کردی که حتی اگه هیچ بودیم به خودمون ببالیم همیشه تو بودی که وقتی ازت یه لیوان آب میخواستیم حتی اگه نصفه شب بود تو یه پیش دستی گذاشتی اوردی و هر وقت کسی مسخرت کرد واسه اینکار گفتی

ادامه مطلب  

 

میدونی پدربی مقدمه و جسته گریخته مینویسم اما فقط مینویسم که تو بخونیکه درد الانم رو باهات قسمت کنمکی مگه میتونه از تو مرد تر باشه تو زندگیه منولی هیچ وقت نخواستم جات باشمجای تو که دختراتو تو ناز و نعمت و خوش اخلاقی و پر قو بزرگ کردیبا عزت و احترام همه جا طوری معرفیمون کردی که حتی اگه هیچ بودیم به خودمون ببالیم همیشه تو بودی که وقتی ازت یه لیوان آب میخواستیم حتی اگه نصفه شب بود تو یه پیش دستی گذاشتی اوردی و هر وقت کسی مسخرت کرد واسه اینکار گفتی

ادامه مطلب  

چوب دوسر طلا!!!!  

دوباره و بهتره بگم چندباره گیر کردم بین اختلاف نظر مامان و بابا!
بابا زنگ می زنه و میگه، مامانت با این موضوع مخالفه، تو باید موافقتش رو بگیری و باهاش صحبت کنی که اینی که من میگم درسته!!
با شوخی و خنده و راه حل و چه میدونم، هر چی عقل ناقصم قد میده بهش میگم، شما عجله نکن، بذار مامان خودش به این نتیجه ای که شما میخوای برسه!منم که بهش می گم ناراحت میشه و منم دوست ندارم از دستم دلخور بشه و فلان چیز رو که بهش گفتم خوشش نیامد و از این خزعبلات!!
بعد  میگه ب

ادامه مطلب  

آدمای دنیا که درست بشن…  

 
بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت
یه تیکه از روزنامه رو که نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این  پازله…! درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، باتعجب پرسید:
توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
بچه گفت: آدمای پشت روزنامه رو درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن…
دنیا هم درست میشه   …

ادامه مطلب  

آدمای دنیا که درست بشن…  

 
بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت
یه تیکه از روزنامه رو که نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این  پازله…! درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، باتعجب پرسید:
توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
بچه گفت: آدمای پشت روزنامه رو درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن…
دنیا هم درست میشه   …

ادامه مطلب  

پرواز  

شنبه 11/9 بدترین روز بدترین شنبه بدترین 11/9 زندگیم بود و هست روزی که رفت روزی بابای مهربونم بابای عزیزم بابای آرومم به آرامش رسید چقدر تو این چند ماه که مریض شده بود سختی کشید ولی هیچ وقت شکایت نکرد همش میگفت شکر خوبم بابا.روحیه می دادیم پابه پای ما درمان رو قبول میکرد داروهای سنگین رو مصرف میکرد دوس داشت امید داشت میخاست زندگی کنه عاشق ما بود.
خدایا هیچ کدوممون باورمون نشده که دیگه نیست دلم برا صداش برا گرفتن دستاش برا نوازشش برا همه چیزش تنگ ش

ادامه مطلب  

پرواز  

شنبه 11/9 بدترین روز بدترین شنبه بدترین 11/9 زندگیم بود و هست روزی که رفت روزی بابای مهربونم بابای عزیزم بابای آرومم به آرامش رسید چقدر تو این چند ماه که مریض شده بود سختی کشید ولی هیچ وقت شکایت نکرد همش میگفت شکر خوبم بابا.روحیه می دادیم پابه پای ما درمان رو قبول میکرد داروهای سنگین رو مصرف میکرد دوس داشت امید داشت میخاست زندگی کنه عاشق ما بود.
خدایا هیچ کدوممون باورمون نشده که دیگه نیست دلم برا صداش برا گرفتن دستاش برا نوازشش برا همه چیزش تنگ ش

ادامه مطلب  

پدر  

داشتم برای اخرین بار به ماه نگاه میکردم قبل از اینکه قصه این شب سیاه را در این کوچه تمام کنم، به شبی فکر میکردم مثل امشب که تو برای اخرین بار تماشایش کرده بودی و برای اخرین بار قدمهایت را روی سنگفرش همین کوچه گذرانده بودی، سردت بود دستهایت را کنار استینت پنهان کرده بودی و مثل همیشه بعداز کلی پیاده روی به در خانه رسیده بودی کلید انداخته بودی رسیده بودی به خانه گفته بودی: سرد است هوا چه سرد است، یخ زدیم، و من گفته بودم مادر گفته بود: خب چرا کا

ادامه مطلب  

کمک کمک ...  

الان من :
حوصلم سر رفته خیللللیییییییییی
خسته شدم این چنروز همش تو لپ تاپم و دنبال موضوعی که باید برا پایان نامم کار کنم کار جایی بدتر شد که استاده خودش بهم زنگیده که خانوم ... منتظرما تا یه هفته جمعو جورش کن سرییییییییع
بابا استاد جان من امتحانم دارما
چشام کور شد دیگه آخه منم آدمم اح
از نت انقدر بدم میادددددددددددددددددد
از گوگل اسکولار و پاب مد و ساینس دایرکت دیگه حالم بهم میخوره
تازه بدترشم اینه که هیچی پیدا نکردم ، به کمک ملت احتیاج دارم ا

ادامه مطلب  

کمک کمک ...  

الان من :
حوصلم سر رفته خیللللیییییییییی
خسته شدم این چنروز همش تو لپ تاپم و دنبال موضوعی که باید برا پایان نامم کار کنم کار جایی بدتر شد که استاده خودش بهم زنگیده که خانوم ... منتظرما تا یه هفته جمعو جورش کن سرییییییییع
بابا استاد جان من امتحانم دارما
چشام کور شد دیگه آخه منم آدمم اح
از نت انقدر بدم میادددددددددددددددددد
از گوگل اسکولار و پاب مد و ساینس دایرکت دیگه حالم بهم میخوره
تازه بدترشم اینه که هیچی پیدا نکردم ، به کمک ملت احتیاج دارم ا

ادامه مطلب  

یکی یکی بریم خونه هامون...  

بابا لنگ دراز جونم سلامممم...
یه روز خیلی خسته کننده ای رو پشت سر گذاشتم...
نمیدونستم که غریبه هر چی باشه،یه غریبس...
خیلی خوبه مگه نه؟

ادامه مطلب  

یکی یکی بریم خونه هامون...  

بابا لنگ دراز جونم سلامممم...
یه روز خیلی خسته کننده ای رو پشت سر گذاشتم...
نمیدونستم که غریبه هر چی باشه،یه غریبس...
خیلی خوبه مگه نه؟

ادامه مطلب  

 

دامن ِ گل گلی شو پوشیده بود ُ پیرهن ِ زرشکی ِ آستین دار ... یکم ریمل زده بود و خط لب ِ صورتی . روسری شو طوری بسته بود ک ِ موهای ِ سیاهش ، فرق ِ کج بیرون باشه و موهای ِ سفیدش زیر ِ روسری . از حموم اومده بود و گونه هاش صورتی شده بود و همخونی ِ خیلی قشنگی با پوست ِ سفید و چشمای ِ سبزش _ کِ البته دنیای ِ من اَن _ داشت :) داشتم نیگاش میکردم . تو " ماه ِ جهان تاب " ِ منی آخه مامان :) 3> وَلی بر عکس ِ صورتش ، حال ِ دلش خوب نبود .معلوم بود . چشاش غمگین بود .
بابا اومد . زود

ادامه مطلب  

193  

+یهو زمین خوردم یهو خدا دستمو گرفت برد تا اسمونا ولم نکرد و ولم نمیکنه گاهی از خودم خجالت میکشم که چرا چرا چرا تو ولش میکنی چرا بزرگ نمیشدم همه میگفتند بچم خب واقعا بچه بودم هیچکی منو بزرگ نکرد فقد خدا :) خدا بزرگم کرد هنوزم دستم تو دستشه خدایا میدونم یه روز ولم میکنی تا خودم راهمو برم میدونم توام یه روز مثه مشاورم مثه دوستم سحر ولم میکنی تنهام میذاری تا خودم راهمو برم خدایا خیلی میترسم تنهام نذار دستمو ول نکن
+نذار دنیایی که برا خودم ساختم ینی

ادامه مطلب  

خانوم ...  

همسایه ای داشتیم تنها زندگی میکرد .مادرم با او مهربان بود همانطور که با همه .با کسی جز مامان حرف نمی زد یا اگر کاری هم داشت به کسی نمی گفت جز مامان .هر وقت که برای خریدن نان راهی می شدم مامان پول یک نان بیشتر میداد که برای او بخرم گاهی که دستش بند بود می گفت پسر برو نان را بده به خانوم ،خانوم صداش میکرد .نان خانوم را می دادم سر تکان می داد چشمان آرامی داشت اما تمام اعضای صورتش می گفت میل به صحبت کردن ندارد . مامان که رخت از دنیا بست ، چند وقتی نیاز ب

ادامه مطلب  

خانوم ...  

همسایه ای داشتیم تنها زندگی میکرد .مادرم با او مهربان بود همانطور که با همه .با کسی جز مامان حرف نمی زد یا اگر کاری هم داشت به کسی نمی گفت جز مامان .هر وقت که برای خریدن نان راهی می شدم مامان پول یک نان بیشتر میداد که برای او بخرم گاهی که دستش بند بود می گفت پسر برو نان را بده به خانوم ،خانوم صداش میکرد .نان خانوم را می دادم سر تکان می داد چشمان آرامی داشت اما تمام اعضای صورتش می گفت میل به صحبت کردن ندارد . مامان که رخت از دنیا بست ، چند وقتی نیاز ب

ادامه مطلب  

عشق را بياموز  

 
ای كاش اولین بار اولین كلمه ای را كه به من می آموختند عشق بود
 ای كاش آموزگار من می دانست یك زندگی خوب بدون تمام نا همواری ها نیاز به عشق دارد
 عشقی كه اگر معنایش را خوب درك می كردیم آنوقت امروز گلبرگ های روزگارمان را در آغوش فنا شدن مشاهده نمی كردیم
 آموزگار به من آموخت بابا نان داد ولی هرگز نگفت بابا عشق داد
 آموزگار به من گفت مادر آب داد ولی هرگز نگفت مادر با عشق آب داد
 آنها به گلبرگ های نورسته آموختند عشق خوب نیست و عشق یعنی گناه
 آنها آم

ادامه مطلب  

129  

دیروز که زنگ زدم حال بابا رو بپرسم ...تا صدای منو شنید زد زیر گریه ...حالم خیلی بد شد ...قلبم داشت میترکید ...خدا سایه این مرد و که فرشته ای روی زمینه حفظ کنه برامون .....
مریم و سوری باهم کلی حرف زدن ....حس خوبی بود روی یه تخت نشسته بودیمو ...اون ورش دوتا مامانا باهم حرف میزدنو ...اینورش منو علی ........

ادامه مطلب  

پیر ما  

وسوسه­ ی نوشتن اون هم بعد از چند وقت دوری،اوایل هفته ای که گذشت با خوندن داستان "در دام مانده مرغی" و خلوت کردن با سکوت جاری بین اکبر،بلقیس و برادر کوچکتر سراغم رو گوفته بود و دیشب بعد از تمام شدن یک دورهمی خانوادگی،وقت بیرون اومدن از خونه ی عزیز همراه مادر و پروانه فکر می کردم که باید از کشش بی انتها و ناتمامی بنویسم که تمام این سالها بین ما رشد کرد و بیشتر و بیشتر شد و هر روز جون گرفت.آدمهای برزگ و کوچکی که خونه­ی عزیز برای اونها پناهگاهی شده

ادامه مطلب  

پیر ما  

وسوسه­ ی نوشتن اون هم بعد از چند وقت دوری،اوایل هفته ای که گذشت با خوندن داستان "در دام مانده مرغی" و خلوت کردن با سکوت جاری بین اکبر،بلقیس و برادر کوچکتر سراغم رو گوفته بود و دیشب بعد از تمام شدن یک دورهمی خانوادگی،وقت بیرون اومدن از خونه ی عزیز همراه مادر و پروانه فکر می کردم که باید از کشش بی انتها و ناتمامی بنویسم که تمام این سالها بین ما رشد کرد و بیشتر و بیشتر شد و هر روز جون گرفت.آدمهای برزگ و کوچکی که خونه­ی عزیز برای اونها پناهگاهی شده

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1